من به جرم با وفایی این چنین تنها شدم چون ندارم همدمی بازیچه دلها شدم.

سلام دوستای خوبم

میدونم خیلی کم پیدا شدم  اما هستم و میام بعضی وقتا بهتون سر میزنم

+ تاريخ پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 10:27 نويسنده بهار بانو |
دوست بدار آنهایی را که در زندگیت نقشی داشته اند

نه آنهایی که برایت نقش بازی کرده اند

+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 11:33 نويسنده بهار بانو |
با هیچکس نبودن بهتر است از حضور اشتباه در کنار کسی بودن
+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 11:30 نويسنده بهار بانو |
دستهایم به آرزوهایم نرسید

آنها بسیار دورند...

اما درخت سبز صبرم میگوید:

امیدی هست......

دعائی هست....

خدائی هست.....

+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 11:29 نويسنده بهار بانو |

دست بر دلم نگذار . . .

میسوزی . . .

داغ خیلی چیزها بر دلم مانده . . .

+ تاريخ شنبه نهم آذر 1392ساعت 12:53 نويسنده بهار بانو |

گاهی باید بگذری و بروی رفیق . . . .

وقتی میمانی وتحمل میکنی از خودت یک احمق میسازی . . .

+ تاريخ شنبه نهم آذر 1392ساعت 12:53 نويسنده بهار بانو |


گاهی دلم به اندازه ی یک مجلس ختم میگیرد . . .

حتی اگر تمام خیابان ها را آذین بسته باشند . . .

کاش بودی عزیز . . .

کاش .

+ تاريخ شنبه نهم آذر 1392ساعت 12:52 نويسنده بهار بانو |

خسته ام . . . .

نه اینکه کوه کنده باشم . . . .نه . . .

دل کنده ام . . . .

+ تاريخ شنبه نهم آذر 1392ساعت 12:51 نويسنده بهار بانو |

خدایا کودکیم را گرفتی جوانی ام را دادی . . . .

عقلم را گرفتی عشق را دادی . . .

عشق را گرفتی و تنهایی را دادی . . . 

خنده هایم را گرفتی و غم را دادی . . .

آرزوهایم را گرفتی و حسرت ها را دادی .. . .

خدایا برگرد . . .

من هنوز نفس میکشم . . .یادت رفت نفسم را بگیری . .

+ تاريخ شنبه نهم آذر 1392ساعت 12:51 نويسنده بهار بانو |
قدیما وقتی میومدم توی بلاگفا یه نفر می یومد و همه مطالبام رو می خوند، واسم نظر میذاشت

یا توی وبلاگ خودش تو وصف من شعر می نوشت اما حالا چی؟؟؟

نه کسی مطالبام رو میخونه و نه کسی برامون می نویسه .

 دنیای خیلی عجیبیه بعضی ادما سخت به یه چیزی دل می بندن و سخت هم ازشون دل می کنن ولی بعضی ادما خیلی راحت به یکی دیگه دل می بندن و یادشون میره روزگاری واسه یکی دیگه می مردن و بهش می گفتن عزیز

دیگه دلیلی واسه نوشتن نیست دیگه نه عشقی نه علاقه ای و نه میلی واسه نوشتن وجود داره .

قدیما تا دلم میگرفت یه قلم و کاغذ بر میداشتم و شروع می کردم به نوشتن نامه. بعضی وقتا واسه دل خودم و بعضی وقتا هم واسه خدا . اما حالا خودکارای دانشگاه هم به زور تو دستم نگه میدارم...

همش تا میام به خودم بقبولونم که دنیا ادامه داره همون لحظه یه اتفاق ناگهانی پیش میاد و همه چیزو خراب می کنه

بهم نگو نا امید نگو ناراحت نگو غمگین فقط بگو گذر موقت

+ تاريخ شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 17:25 نويسنده بهار بانو |